امروز : یکشنبه 25 آذر 1397

روایت رزمندگی جانباز سلطانی| روزهایی که در «قبر» می خوابیدیم

رویات روزهای جانبازی و دفاع از کشور از زبان جانباز جهانگیر سلطانی از کارکنان سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران شنیدنی است.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران یکی از افتخارات این سازمان حضور رزمندگان و جانبازان و خانواده های شهدا بعنوان کارکنان این نهاد مدیریتی است. به مناسبت هفته دفاع مقدس برای نخستین باز با تعدادی از این ایثارگران گفتگوی کوتاهی داشتیم.

 


نام: جهانگیر 

نام خانوادگی: سلطانی

تاریخ تولد: 1342

وضعیت تاهل: متاهل

تعدادفرزند: 2

شغل سازمانی در سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران: حسابدار پشتیبانی


* تاریخ اعزام به جبهه: 1365

* محل خدمت در جبهه: کردستان، دو کوهه، جزیره مجنون، شلمچه

* نام گردان و لشکر: خاتم الانبیا، جند الله

* رسته یا پست در جبهه: تدارکات، اطلاعات عملیات رزمنده

* مدت زمان حضور در جبهه: 1 سال و 12 روز

* تعداد عملیات هایی که حضور داشتید: خیبر، کربلای 5، درگیری با کومله کردستان


روزهای سخت جنگ ... 

آن روزها دفاع از کشور وظیفه هر جوانی که موقعیت و استطاعت داشت واجب بود چون امام (ره) فرمان جهاد داده بودند. وقتی که می خواستم با برادر همسرم از بسیج محل راهی مناطق شوم دخترم یک ساله بود. یادم هست در ماه های پایانی سال بودیم که قسمت اعزام نیرو ما را به سمت جبهه سقر اعزام کرد که فرماندهی هم با شهید همت بود.

وضعیت آنقدر بحرانی بود که حتی شب جرات نداشتی به دستشویی بروی چون منافقین در گوشه و کنار کمین کرده بودند. 

موقع عملیات رسید و دستور دادند که گردان ها یک به یک آماده شوند. ساعت حدود 15 بود که نماز را خوانده و سرپایی ناهار خوردیم تا تویوتاها آماده حرکت شوند. حدودای تاریکی هوا رسیدیم و در شیب های تند منطقه کوهستانی حرکت می کردیم که باران تندی گرفت.

حتی اجازه روشن کردن چراغ خودرو و برف پاک کن هم نداشتیم. یک مرتبه راننده خودرویی که سوار بودیم چراغ را روشن کرد که فرمانده به سرعت با قنداق اسلحه چراغ ها را شکست اما همین موجب شد تا ما شناسایی شویم و به سمت ما خمپاره زدند. موج انفجار خودرو را پرتاب کرد و 18 نفری که سوار تویوتا بودیم به هوا پرتاب شدیم.

فردا صبح وقتی عملیات تمام شد ما هم به هوش آمده بودیم. یکی گوشش پاره شده و دیگری دستش شکسته بود و صورت ها گلی و خونی ... اصلا وضع خوبی نداشتیم و ما را به بیمارستان بانه بردند. 

یادم هست 2400 تومن به یک بسیجی حقوق می دادند اما معمولا کسی حقوق نمی گرفت و بد می دانستند چون برای رضای خدا می جنگیدیم و معتقد بودیم با دریافت حقوق به دولت فشار می آید. آن زمان من در تدارکات بودم و بنی صدر نمی گذاشت مهمات کافی به جبهه ها برسد. وضعیت جبهه ها خوب نبود چون امکاناتی نداشتیم حتی شب ها برای در امان ماندن از حشرات و جانوران در قبر می خوابیدیم تا از حمله دشمن هم در امان باشیم. یک بار آنقدر صدای جیغ آمد که ترسیدیم برویم ... شاید تله باشد. صبح فهمیدیم ظرف های آلومینیومی غذا است بهم می خورده صدا می داده است.

انتهای پیام./